الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

308

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) و روايت شده است كه : آن همه تير بر پيش تن آن حضرت بود . و گويند : ايستاد تا ساعتى بياسايد از خستگى جنگ و همچنان كه ايستاده بود سنگى بيامد و بر پيشانى او رسيد پس جامه برداشت [ 1 ] كه خون را از روى بسترد و پاك كند تيرى تيز سه شاخه و زهرآلوده بيامد و بر سينهء آن حضرت نشست . و به روايتى بر دل آن حضرت . جدّ من گويد : تيرى كه عقل ديد رها از كمان عشق * بدريد ناف و كرد دل شه نشان عشق و گفت : بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه و سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا تو مىدانى مردى را مىكشند كه روى زمين پسر پيغمبرى غير او نيست . آنگاه آن تير را بگرفت و از پشت بيرون آورد و خون مانند ناودان بر جست پس دست بر آن زخم گذاشت چون پر شد سوى آسمان پاشيد و يك قطره از آن برنگشت و سرخى در آسمان ديده نشده بود تا آنگاه حسين عليه السّلام آن خون را به آسمان پاشيد . و بار دوم دست بر آن نهاد و روى و محاسن را بدان آغشته كرد و فرمود : جدّ خويش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را چنين خضاب شده ديدار كنم و گويم : يا رسول اللّه فلان و فلان مرا كشتند . ( مترجم گويد : مراد از سرخى آسمان سرخى غير شفق مشرق و مغرب است . و به روايت كامل ابن اثير در آن وقت سرخى زائد بر عادت در آسمان پديد آمد چند ماه بود و زائل شد و اين سرخى شفق كه اكنون هست از پيش در آسمان بود و حضرت پيغمبر آن را علامت نماز مغرب قرار داد ) . و در معراج المحبّة اين قضيه را نيكو به نظم آورده است : به مركز بازشد سلطان ابرار * كه آسايد دمى از رزم و پيكار فلك سنگى فكند از دست دشمن * به پيشانى وجه اللّه احسن چو زد از كينه آن سنگ جفا را * شكست آئينهء ايزد نما را كه گلگون گشت روى عشق سرمد * چو در روز احد روى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به دامان كرامت خواست آن شاه * كه خون از چهره بزدايد بناگاه دل روشنتر از خورشيد روشن * نمايان شد ز زير ابر جوشن يكى الماس‌وش تيرى ز لشكر * گرفت اندر دل شه جاى تا پر

--> [ 1 ] ثوب در عربى و جامه در فارسى هر چيز به ريسمان بافته است هر چند نبريده و ندوخته و نپوشيده باشد مرادف با آنكه ما امروز قماش گوييم و مخصوص جامهء تن نيست كه پوشيده باشد شايد امام دستمال پارچه برداشت تا خون پاك كند نه آنكه بند زره بگشايد و دامن پيراهن را بالا آورد و بدنش برهنه شود چون در جنگ اين كار معقول نيست و دليلى هم بر آن نداريم و تير انداختن دشمن و كارگر شدن تير توقّف بر برهنه بودن تن ندارد و تير چنان مىافكندند كه حلقه‌هاى زره را مىدريد و مىگذشت اما همه كس نمىتوانست و امام عليه السّلام دستش مشغول پاك كردن پيشانى بود و نمىتوانست سپر جلوى تير بدارد كه تير آمد .